درباره من

مقاله ها

چشم‌انداز آتی جنبش و نقش نیروهای کمونیست در آن (چه باید کرد)؟

پیش‌درآمد:

مطلب زیر با عنوان «چشم‌انداز آتی جنبش و نقش نیروهای کمونیست در آن» مقاله‌ای است که سال 2019- یعنی پس از تجربه خیزش دی 96 ایران و در بستر تجربه اعتصابات سراسری سال 97- برای ارائه در نشستی در آلمان تدوین کرده بودم. از این رو تجربۀ خیزش آبان 98 سنگ محک مهمی برای ارزیابی صحت یا سقم خطوط و رئوس عمده این مطلب بود که، به اعتقاد من، همچنان به قوت خود باقی هستند. 

چشم‌انداز آتی جنبش و نقش نیروهای کمونیست در آن (چه باید کرد)؟

امید علیزاده

خلاصۀ مقاله:

هدف استراتژیک ما کمونیست‌ها، سازماندهی انقلاب سوسیالیستی علیه حاکمیت استبدادی سرمایه‌داری اسلامی‌ای است که از دل سرکوب خونین انقلاب 57 سربرآورد و خود را آبدیده کرد. این انقلاب سوسیالیستی بدون فوران مبارزۀ توده‌ای و فراگیر ناممکن است. از این رو بخشی از خرده بورژوازی بحرانزده، فقرای شهری و اقلیت‌های تحت ستم، تحت شرایط فشار و سرکوب بالقوه آمادۀ پیوست به مبارزۀ ضدسرمایه‌داری خواهند بود، منتها از آنجایی که خود قادر به ایفای نقش مستقل رهبری نیستند، ناگزیر باید تحت رهبری پیشتازِ طبقۀ کارگر قرار گیرند. برای این امر، پیشتاز کارگری خود باید نقداً هم به برنامۀ سوسیالیستی جلب شده‌باشد و هم متشکل. بنابراین مسأله کمونیستها بردن برنامۀ انقلاب سوسیالیستی به درون پیشروان کارگری و جلب آنان به این برنامه است. این کار نیز نه با شعارهای کلی و تکرار طوطی‌وار «زنده باد سوسیالیسم»، بلکه بااتخاذ تاکتیکهای مناسب بر مبنای تحلیل مشخص از شرایط مشخص  و طرح مطالبات ملموسی است که بتواند مبارزۀ این بخش‌ها را به مبارزه علیه دولت سرمایه‌داری گره بزند (مطالبات انتقالی). در یک کلام یعنی دخالتگری کمونیستی و سازماندهی صبورانه حول یک برنامۀ عمل.

  • مقدمه:

نامتشکل‌بودن و عدم آمادگی کمونیست‌ها در مواجهه با خیزش دی ماه 96 ، وجه بارز 10 روزی بود که ایران را لرزاند؛ این موج اعتراض سیاسی فروکش کرد، ولی به قول رزا لوکزامبورگ[1] ته‌نشین حاصلخیزی برای رشد اعتراضات تعرضی اقتصادی به جای گذاشت. به طوری که طی سال بعد شاهد بروز اعتصابات کارگری منسجم و الگوهای جدیدی (مانند: تبدیل «اعتراضات خیابانی» به «اعتصابات خیابانی»، سراسری شدن اعتصابات، حمایت و همبستگی میان بخش‌های مختلف و…)  بودیم که فرصت‌های جدید و بسیاری را به روی دخالت کمونیست‌ها گشود. بااینحال اما سرکوب گسترده‌ای که از پی آمد، یعنی زیر ضرب رفتن رهبران کارگری فولاد و هفت‌تپه از یکسو و دانشجویان و فعالین کارگری از سوی دیگر، ضعف‌های شدید سازماندهی کمونیستی را هم عیان کرد.

اکنون با جمع‌بندی این برهۀ تقریباً یکساله قصد داریم پاسخی به سؤال «چه باید کرد» را در سه سرفصل ارائه کنیم:

1-      مخاطبین کمونیست‌ها برای دخالتگری در جنبش آتی

2-      دربارۀ نوع دخالتگری کمونیست‌ها و مسائل تاکتیکی در جنبش کارگری

3-      درس‌های دورۀ سرکوب

اما قبل از ورود به بحث ذکر دو نکته ضروری است: اول آنکه مخاطب این بحث را مارکسیست‌ها فرض گرفته‌ایم و دوم آنکه با توجه به محدودیت بحث شفاهی، این متن سعی دارد به‌عنوان مکمل بحث شفاهی باشد و تا حد امکان مقصود از مفاهیم و عبارات کلیدی و خطوط بحث را روشن کند.

مخاطبان کمونیستها برای دخالتگری در جنبش آتی کیستند؟

یک جنبش اعتراضی و سیاسی فراگیر، از خیزش دی ماه 96 گرفته تا جنبش جلیقه زردهای فرانسه، از حیث نیروهای مشارکت‌کننده در آن همگون نیست. نیروهای اجتماعی مختلف با منافع مختلف وارد یک جنبش می‌شوند و عرض اندام می‌کنند. گاه مغایر با هم و گاه همسو هستند. گاه اشتراک و همپوشانی منافع پیدا می‌کنند و گاه در تقابل با هم صف‌آرایی می‌کنند. انواع انحرافات، پیش‌داوری‌ها، مانورها و شعارهای ارتجاعی و بورژوایی ولو در قابل‌دفاع‌ترین جنبش‌ها هم مجال بروز می‌یابند. یک جنبش در مسیر مبارزه بارها پوست‌اندازی می‌کند. بخش‌هایی از آن ریزش می‌کنند و در عوض بخش‌های جدیدی به صفوفش می‌پیوندند و بارها شده که از اهداف اولیه‌اش فراتر برود. ساده‌ترین کار برای مارکسیست‌ها اینست که به محض مشاهدۀ اولین نشانه‌های ناخوانایی واقعیاتِ یک جنبش با ایده‌آل‌های ذهنی‌شان، از مبارزه قهر کنند و دست نیروهای بورژوایی را برای هدایت و رهبری جنبش باز بگذارند یا برعکس با رویکردی منفعلانه و بدون هیچ برنامۀ مشخصی به دنبال جنبش خودانگیخته روانه شوند. لنین کل این بحث را چنین جمع‌بندی می‌کند:

«هرآنکس که انتظار یک انقلاب اجتماعی “پالوده” را می‌کشد، هرگز عمرش برای دیدن چنین انقلابی قد نخواهد داد. چنین کسی دم از انقلاب می‌زند بی‌آنکه بفهمد انقلاب چیست … انقلاب سوسیالیستی … هیچ چیز نمی‌تواند باشد جز فوران مبارزۀ توده‌ای از سوی کلیۀ عناصر تحت ستم و منفصل. ناگزیر بخش‌هایی از خرده‌بورژوازی و کارگران واپس‌مانده در آن شرکت خواهند جست- بدون این مشارکت، مبارزۀ توده‌ای ناممکن است و بدون مبارزۀ توده‌ای، انقلاب ناممکن– و اینان نیز با ورودشان ناگزیر تمام پیش‌داوری‌ها و خواب و خیال‌های ارتجاعی و ضعف‌ها و خطاهایشان را وارد جنبش خواهند کرد. اما به لحاظ عینی حملۀ اینان متوجه سرمایه خواهد بود. پیشتازِ طبقه‌آگاه در انقلاب، یعنی پرولتاریای پیشرفته… قادر به متحد و هدایت کردن اینان خواهد بود!»[2]

نظر به اینکه انقلاب آتی سوسیالیستی در ایران نیز ناگزیر از مسیر همین «مبارزۀ توده‌ای کلیۀ عناصر تحت ستم» می‌گذرد (مبارزه‌ای که لمحه‌ای از آن در شورش دی ماه 96 به نمایش گذارده شده)، بنابراین قصد داریم در وهلۀ اول مروری بر مهمترین عناصر توده‌ای که بالقوه متحدان طبقۀ کارگر در مبارزۀ ضدسرمایه‌داری هستند داشته باشیم و سپس به سراغ پیشتاز کارگری برویم و به این سوال بپردازیم که پیشتاز پرولتری را در کدام بخش باید جست و چگونه کمونیست‌ها می‌توانند این پیشتازان را به «برنامۀ سوسیالیستی» و مسیر انقلابی جلب کنند.

1.متحدان طبقۀ کارگر در مبارزۀ ضدسرمایه‌داری

الف. اقشار تحت ستم

برخلاف برداشت‌های تقلیل‌گرایانه از مارکسیسم، علاوه بر استثمار، انواع و اقسام ستم، تبعیض و خشونت نیز با تار و پود سرمایه‌داری درهم آمیخته است. این اشکال گوناگون ستم فارغ از جایگاه طبقاتی افراد، می‌تواند متوجه یک گروه جنسیتی، نژادی، قومی، مذهبی و غیره شود. بدیهی است افرادی که متعلق به گروه‌های تحت ستم (مانند زنان، اقلیت‌های قومی و…) باشند، وقتی خود جزوی از طبقۀ تحت استثمار هم باشند، این ستم چندین برابر تشدید و بدل به ستم مضاعف می‌شود.

درست از همین روست که کارگران همجنسگرا، کارگران زن، کارگران کُرد، مهاجر و… با ستمی به مراتب بیشتر از هم‌طبقه‌ای‌های خود که متعلق به گروه‌های تحت ستم نیستند، مواجه‌اند.

نمی‌توان استثمار طبقاتی و سایر اشکال ستم را مجزا از یکدیگر در نظر گرفت، درست همانطور که این دو، دو جنبه از یک کلیت ارگانیگ هستند، مبارزۀ علیه ستم در کلیت آن نیز باید مبارزه‌ای توأمان با مبارزۀ طبقاتی درک شود.

علیرغم تصویر نازلی که استالینیست‌های وطنی از خط مشی مارکسیست‌های روس نسبت به حقوق دموکراتیک عرضه کرده‌اند اما حساسیتهای بلشویک‌ها در این مورد حتی سالها پیش از انقلاب اکتبر نیز وجود داشته است. بطوریکه لنین نیز در جمع‌بندی‌هایش از مقولۀ آگاهی طبقاتی، فاکتور حساسیت داشتن و مبارزه علیه کلیۀ اشکال ستم را جزو جداناپذیر آگاهی طبقاتی میداند:

«آگاهی طبقۀ کارگر نمی‌تواند یک آگاهی سیاسی حقیقی باشد مگر آنکه بیاموزد به کلیۀ موارد استبداد و ستم و خشونت و سوء استفاده، فارغ از آنکه کدام طبقه را متأثر کند، واکنش نشان دهد… آن‌هایی که توجه و مشاهده و آگاهی طبقۀ کارگر را منحصراً یا حتی اساساً فقط به خودِ آن طبقه معطوف می‌کنند، سوسیال دمکرات {مارکسیست} نیستند»[3]

حکومت سرمایه‌داری جمهوری اسلامی روزانه اشکال مختلف ستم را به زنان، دگرباشان جنسی، اقلیت‌های مذهبی (مثلاً بهایی‌ها و دراویش گنابادی)، اقلیت‌های ملی (کردها، بلوچ‌ها و عرب‌ها)، کارگران مهاجر (خاصه افغانستانی‌ها) و غیره اعمال می‌کند. بروز انواع شورش‌ها و اعتراضات گهگاهی در میان اقشار تحت ستم (مانند شورش بانه، مقاومت خیابانی دراویش در گلستان هفتم، اعتراضات زنان، شورش عرب‌های خوزستان و…) همگی نشانۀ درۀ عمیقی از شکاف‌ها، تبعیض‌ها و ستم‌هایی است که این اقشار با آن دست به گریبانند.

دائمی بودن این ستم‌ها تحت حاکمیت جناح‌های مختلف بورژوازی (فارغ از اینکه از نوع پهلوی و لیبرال باشد یا ملی-مذهبی یا سکولار) باعث میشود که این اقشار تحت ستم بالقوه در صف مبارزۀ ضدسرمایه‌داری قرار گیرند و پیگیرترین متحدین خود را در میان سوسیالیست‌های انقلابی پیدا کنند؛ اینجاست که وظیفۀ جلب اقلیت‌های تحت ستم به برنامۀ سوسیالیستی بر دوش ماست.

هنر مارکسیست‌ها آنجاست که فی‌المثل به اقلیت‌های مذهبی یا ملی تحت ستم نشان دهند که اتفاقاً مارکسیست‌های ضدمذهب و بی‌وطن پیگیرترین و جدی‌ترین حامیان حقوق دمکراتیک آن‌ها هستند و مبارزه‌ برای حقوق دمکراتیکشان برای آنکه شانس بقا و پیروزی داشته باشد ناگزیر باید با مبارزۀ انقلابی طبقۀ کارگر فارغ از تقسیم‌بندی‌های مذهبی و ملی و غیره پیوند بخورد. این دقیقاً همان کاری است که بلشویک‌ها با مشارکت فعال در مبارزه علیه یهودی‌ستیزی روس، اعطای حق جدایی مستعمرات و غیره انجام دادند.

ب.خرده بورژوازی

سرمایه‌داری در مسیر توسعۀ خود منجر به خلق اقشار میانی خرده مالک یا همان خرده بورژوازی شده است و وزن کمّی بالای خرده بورژوازی در برخی کشورها (مانند روسیۀ اوایل قرن بیستم که 80 درصد جمعیتش را خرده بورژوازی روستایی یا دهقانان شکل می‌دادند) یک چالش جدی برای سازماندهی انقلاب سوسیالیستی بوده و هست.

در ایران، ما با بخش قابل توجهی از خرده‌بورژوازی شهری طرف هستیم؛ اقشاری که هرچند زیر فشار بحران اقتصادی، به لحاظ عینی هرچه بیش‌تر به سوی صفوف طبقۀ کارگر رانده می‌شوند، اما به دلیل جایگاه «بینابینی» خود میان پرولتاریا و بورژوازی کلان، از لحاظ ذهنی و روانشناسی همیشه در نوسانند و با خصایصی مثل فردگرایی، محافظه‌کاری، میل به رشد و استحاله به یک بورژوا، تزلزل و ناپیگیری در مبارزه، تردید و زیگزاگ زدن‌های پیاپی و تذبذب در مسیر مبارزه برای تحقق مطالبات شناخته می‌شوند.

خرده‌بورژوازی شهری ایران (طبقه متوسط) اغلب جزو پایگاه‌های انتخاباتی جناح اصلاح‌طلبان حکومتی بوده‌است؛ با اینحال بحران اقتصادی هم سبب ریزش بخشهایی از این قشر به طبقۀ کارگر و هم سبب ریزش توهم به اصلاحات شده‌است.

 با تمام این اوصاف، خصائص این خرده بورژوازی و جایگاه میانی‌اش بین بورژوازی و پرولتاریا وی را عاجز از ایفای نقش مستقل رهبری‌کنندۀ انقلاب میکند.

این خرده‌بورژوازی در مسیر تشدید مبارزۀ طبقاتی یا به زیر عَلَم بورژوازی خواهدشتافت، یا به زیر پرچم کارگران انقلابی. به تعبیر تروتسکی : «از آنجایی که خرده بورژوازی ناتوان از اتخاذ یک سیاست مستقل است… هیچ انتخاب دیگری برایش باقی نمی‌ماند جز انتخاب میان بورژوازی و پرولتاریا.

در برهۀ عروج و شکوفایی سرمایه‌داری، خرده بورژوازی علی‌رغم نارضایتی‌های حادی که فوران می‌کنند عموماً مطیعانه با افسارش در دست بورژوازی راه می‌آمد… اما تحت شرایط اضمحلال سرمایه‌داری و بن‌بست وضعیت اقتصادی خرده بورژوازی تمایل دارد و تلاش می‌کند که خود را از غل و زنجیرهای ارباب و حاکمان قدیم جامعه برهاند. خرده بورژوازی کاملاً قادر است که سرنوشت خود را به سرنوشت پرولتاریا گره بزند. برای این امر تنها یک چیز نیاز است: خرده بورژوازی باید به قابلیت پرولتاریا برای هدایت جامعه به سوی یک مسیر جدید ایمان بیاورد. پرولتاریا تنها با نیرو و ثبات قدم در اقداماتش و تهاجم ماهرانه به دشمن و موفقیت در سیاست انقلابی‌اش می‌تواند این ایمان را به وجود آورد»[4].

بنابراین یک خطای فاحش ضدمارکسیستی است که برخی جریانات کمونیست به سادگی با یک چرخش قلم «خرده بورژوازی» را از معادلات حذف می‌کنند و آن را ماهیتاً و ذاتاً مرتجع و ضدانقلابی درنظر می‌گیرند. حال آنکه خرده بورژوازی بحرانزده همانقدر که میتواند تبدیل به پایۀ فاشیسم شود و محافظه‌کار و ارتجاعی باشد؛ به همان نسبت هم میتواند رادیکال و مترقی باشد، چنانکه تاریخاً پایگاه عمدۀ سازمان‌های چپگرای چریکی شهری بوده‌است.

در یک سال گذشته، اعتراضات مکرر بخش‌های مختلفی از خرده‌بورژوازی، هم بحرانزدگی این لایه‌ها و هم ضرورت جلب آنها را به برنامۀ انقلابی در دستور کار قرار داد:

  • اعتراضات کشاورزان خرده مالک صاحب‌زمین در اصفهان، یزد، خوزستان و..
  • اعتصاب کامیونداران
  • اعتصاب بازار
  • اعتصاب عمومی بانه (اوایل سال 97) + کردستان (شهریور 97)
  1. طبقۀ کارگر و بخش پیشتازش

طبقۀ کارگرِ ایران به دلیل بحران بیکاری، رشد سرمایۀ انگلی مالی و اختلال در تولید واقعی، تحریم اقتصادی و غیره دچار تجزیه و پراکندگی بسیاری شده‌است. تعطیلی کارخانه‌های بزرگ و رشد قارچگونۀ کارگاههای غیررسمی کوچک، برونسپاری بخش مهمی از تولید به کشورهایی مانند چین، تعداد زیاد کارگران »دورکار» و مشغول به کار در محیط خانه و غیره در کنار ارتش بزرگ بیکاران تصویر این پراکندگی را بهتر ترسیم میکند. ارتش بیکاران نه فقط خود را در آمار رسمی بیکاری که در اشتغال به «مشاغل کاذبی» مانند دستفروشی، کولبری، کارورزی، پایان‌نامه‌نویسی و غیره نشان میدهد. بدین‌ترتیب بخشی از طبقۀ کارگر که از پروسۀ تولید خارج شده است، بدل به فقرای شهری میشود. پاره‌ای از این فقرای شهری متحد کارگران خواهند بود و بخشی دیگر از این فقرای شهری به جایگاه لمپن پرولتاریا، یعنی به ابزار جاسوسی و سرکوب حاکمیت سرمایه‌داری بدل میشوند. عضوگیری‌هایی که در پایگاه‌های بسیج، مساجد، سپاه، مأمورین انضباط شهری و بخش «حراستِ» بنگاه‌های سرمایه‌داری صورت می‌گیرد تقریباً همیشه از میان این قشر است. با این بخش اخیر نه میتوان اتحادی کرد و نه ظرفیت و امکان مشارکت در جنگ طبقاتی علیه سرمایه‌داران را دارد، برعکس علیه کارگر میجنگد و مزدش را به دلیل این جنگ میگیرد.

 اما رهبری سایر بیکاران و کارگران منزوی از محیط‌های جمعی و فقرای شهری که در بالا ذکر شد، به دست متشکل‌ترین، مترقی‌ترین و طبقه‌آگاهترین بخش از طبقۀ کارگر (بالاخص کارگران بخش صنعتی کشور) است. چرا که این کارگران صنعتی هستند که هم شریان اقتصادی کشور را در دست خود دارند و هم موتور محرک جنبش محسوب میشوند و با قدرت اعتصاب و انسجام خود میتوانند هم خرده‌بورژوازی و هم سایر کارگران و زحمتکشان را به زیر پرچم خود بیاورند و اعتراضات را هدایت کنند.

نمونۀ بارز توصیف بالا را در دو سال گذشته هم در اعتراضات کارگران هپکو و آذرآب (که توانستند شهروندان اراکی را با خود همراه کنند) دیدیم و هم در اعتراضات هفت‌تپه و فولاد اهواز که از کسبۀ شوش تا معلمان، دانشجویان و سایر کارگران و زحمتکشان را به مبارزات خود جلب کردند.

1-2. موتور محرک جنبش کارگری:

همانطور که گفتیم طبقۀ کارگر به لحاظ سطح آگاهی سیاسی و طبقاتی یکدست و همگن نیست. در این طبقه هم با لایه‌های واپس‌مانده و غیرمتشکلِ طبقۀ کارگر طرف هستیم و هم با لایه‌های متشکل و مترقی. از میان متشکل‌ترین بخش‌های طبقۀ کارگر (بخش صنعتی) هم بخش‌هایی هستند که به دلیل سابقۀ مبارزاتی و جایگاه ویژۀ مبارزات‌شان، نقش موتور محرک را برای جنبش کارگری ایفا میکنند. فی‌المثل کارگران فست فود و ساختمانی بخش قابل‌توجهی از نیروی کار را شکل می‌دهند، ولی به دلیل پراکندگی و نداشتن یک کارفرمای واحد فاقد قدرت چانه‌زنی و سازماندهیِ معلمان هستند که هم متشکلند و هم طرف حساب یک کارفرمای واحد، یعنی آموزش و پرورش و دولت.

صحبت از ارتباط ارگانیکِ «کمونیست‌ها» با کل «طبقۀ کارگر»، سخنی انتزاعی است؛ نه شدنی و نه مطلوب است. اینجاست که ما باید بخش‌هایی را که موتور محرک جنبش محسوب میشوند هدف بگیریم و رویشان متمرکز شویم. این درس اول مبارزۀ مارکسیستی است. اینکه طبقۀ کارگر، یک بخش پیشتاز دارد؛ موتور محرکی دارد که میتواند سایر قسمت‌ها را به حرکت در بیاورد.

بنابراین کار ما تعیین بخش‌های موتور محرک جنبش است. این کاری است که لنین هم می‌کرد و با بررسی آمار اعتصابات از یک طرف و مطالبات مطرح‌شده از سوی آنان، بخش‌های پیشرو و نقش‌شان را شناسایی میکرد. مثلاً اینکه چطور مدتی کارگران فلزکار (با مطالبات سیاسی) پیشرو بودند و بعد از افول مبارزه‌شان چطور این نقش به کارگران نساجی (با مطالبات اقتصادی) منتقل شد[5].

در یکی دو سال گذشته کارگران بخش‌هایی مانند «هپکو و آذرآب» و بعدتر «هفت تپه و فولاد اهواز» و «معلمان» در جنبش کارگری ایران نقش پیشتاز و موتور محرک را بازی میکردند. بااینحال قابل انتظار است که با افت و خیز مبارزه در هر دوره، مبارزات برخی از بخشها کُندتر شود و بخشهای جدیدتری موتور محرک شوند. (مثلاً اگر کارگران اتوبوسرانی شرکت واحد، در دهۀ 80 نقش پیشتازی جنبش را داشتند، در دهۀ 90 این نقش را سایر بخش‌ها اشغال کردند).

2-2. کارگران پیشتاز طبقه (رهبران عملی) کیستند؟

حتی در میان بخش‌های پیشتاز جنبش کارگری هم ما با یک بدنۀ یکدست و همگن طرف نیستیم. مثلاً از بین هزاران کارگر کارخانۀ هفت‌تپه یا فولاد اهواز هم بهرحال اقلیتی از کارگران پیشتاز وجود دارند. در هفت‌تپه هم کارگران روزمزد روستایی ناآگاه بخش کشاورزی مشغول به کارند و هم کارگران صنعتی آگاه و باسابقه.

وجود و استمرار اعتصابات و اعتراضات، خود نشاندهندۀ وجود رهبران عملی یا همان کسانی است که می‌توان «کارگران پیشرو» خواند. کارگرانی که بسیاری‌شان در مقیاس جنبش کارگری بی‌نام و نشان‌اند و بدون کم‌ترین پوشش رسانه‌ای و عموماً تنها در سطح محلی و در محیط کار و میان همکاران شناخته شده‌اند. در اینجا با کارگرانی روبه‌رو هستیم ولو با تحصیلات اندک، ولی بسیار تیز و سمج در مبارزه و دارای حساسیت‌های سیاسی و اجتماعی بالا. کارگرانی جسورتر از دیگر همکاران که همیشه صف اول مبارزه می‌ایستند. هرجا اثری از اعتراض هست، ردپای آن‌ها هم هست و عموماً به همین دلیل در فهرست سیاه کارفرما و حراست قرار دارند. کارگرانی که در مبارزه، منافعِ جمع را به منافع فردی و شخصی خود ترجیح می‌دهند و به راحتی با هر سرکوب و تهدیدی پاپس نمی‌کشند. کسانی که برای دفاع از حقوق و مطالبات جمعی، مرتباً دانش خود را هم نسبت به قوانین حقوقی و هم قوانین کار بالا می‌برند و هم مسائل عمومی سیاسی را دنبال میکنند. کسانی که سیاسی شده‌اند و واهمه‌ یا مانع روانی در برابر «سیاسی» شدن مبارزۀ «صنفی» ندارند.

وظیفۀ کمونیست‌ها یافتن و ارتباط با همین «پیشروهای کارگری» است. امثال: اسماعیل بخشی‌ها، کریم‌ سیاحی‌ها و محمد حبیبی‌ها.

حداقل 3 خلط مبحث رایج دربارۀ اینکه «پیشروهای کارگری» چه کسانی هستند در میان کمونیست‌ها وجود دارد که پاسخ به آن را در سه بند کوتاه ارائه میکنیم:

  • «کارگران پیشرو» الزاماً «سوسیالیست» نیستند: تجربۀ رهبران کارگری در حین اعتصاب و تقابلشان با دولت به‌عنوان حامی «طبقۀ سرمایه‌دار»، زندان، شکنجه و غیره ، آنان را از لحاظ ذهنی دگرگون می‌کند، تصویر کلی‌تر- یعنی «نظام سرمایه»- را به آن‌ها نشان می‌دهد و آنان را به درجات مختلفی از آگاهی ضدسرمایه‌داری می‌رساند. به این اعتبار یک کارگر پیشرو مستعد تبدیل به یک پیشروی سوسیالیست است، اما الزاماً سوسیالیست نیست. اینکه این آگاهی در سطح سندیکالیستی باقی بماند یا به آگاهی انقلابی برسد، امری است که روند مبارزه و دخالتگری کمونیستها تعیین خواهد کرد.
  • «کارگر پیشرو» صفتی ابدی و ازلی نیست: برخی کارگران پیشرو ممکن است زیر سالها فشار کرنش کنند و حتی چه بسا به ضد آنچه که بودند بدل شوند[6]، برخی دیگر از پیشروهای کارگری هم به دنبال بازنشستگی یا اخراج و زندان، تدریجاً اصطکاکشان را با محیط کار و پیوندشان را با بدنۀ کارگری از دست می‌دهند و از این پس نمی‌توانند با ریتم و سرعت تحولات در محیط کار سابق خود یا جنبش کارگری پیش بروند.
  • «فعال کارگری» همان «کارگر پیشرو» نیست: دهۀ هشتاد و فضای اصلاحات، باعث شد که طیفی از سوسیالیست‌های بقایافته از سرکوب خونین دهۀ شصت، مجدداً به فضای عمومی و علنی جامعه بازگردند. از این دهه به بعد پدیده‌ای بنام «فعال کارگری» در جنبش بروز پیدا میکند که عمدتاً شامل چپ‌هایی میشود که برای فعالیتشان از این عناوین استفاده میکنند. فعالین کارگری، نه ضرورتاً کارگر هستند و نه رهبران عملی محیط کار.

دربارۀ نوع دخالتگری کمونیست‌ها و مسائل تاکتیکی در جنبش کارگری

 

سوال بعدی که بلافاصله بعد از شناسایی بخش‌های موتور محرک جنبش کارگری (بخشهای پیشرو) و ارتباط با رهبران عملی آنها پیش می‌آید، اینست که چه نوع دخالتی را باید در این بخشها ترتیب داد؟ یا به بیان دیگر با این مخاطب چه کرد و چگونه او را جلب مبارزۀ انقلابی برای سوسیالیسم کرد؟

بدین ترتیب از نوع مطالباتی که طرح و ترویج میکنیم تا اتخاذ تاکتیکها و راه‌حل‌هایی که پیشِ روی جنبش میگذاریم باید همگی دخالتی با چشم‌انداز انقلابی باشد. حوزه‌های دخالت در این سرفصل را ذیل 2 بخش ارائه میدهم:

1- حوزۀ طرح «مطالبات» و 2- «سایر مسائل تاکتیکی جنبش».

 

  • «مطالبات انتقالی»:

تردیدی نیست است که بین سطح آگاهی و مبارزۀ روزمرۀ کارگران با سطح آگاهی و مبارزۀ لازم برای انقلاب سوسیالیستی شکافی وجود است. غالباً در مواجهه با این شکاف است که دو رویکرد ضدمارکسیستی بروز پیدا می‌کند:

الف) رویکردی که از وظیفۀ پرکردن این شکاف به کل شانه خالی میکند و وجود خیل عظیم «کارگرانِ محتاج نان شب» و مطالبات اکثراً «صنفی» را سندی دال بر ناتوانی کارگران از کسب آگاهی سوسیالیستی می‌بیند. معمولاً از این رویکرد، دو جریان بیرون می‌آیند: آنانی که در حوزۀ جنبش کارگری، خود را غرق در «جدال نان و پنیر» و رفرم در چهارچوب سرمایه‌داری می‌کنند و آنانی که در حوزۀ مارکسیستی حزب خودشان را به جای طبقۀ کارگر می‌نشانند و وظیفۀ تسخیر قدرت را به خود تفویض می‌کنند.

ب) رویکردی که به مبارزۀ روزمره و صنفی به کل بی‌اعتنایی می‌کند و در مواجهه با مبارزات روزمرۀ صنفی و ملموس کارگران، به تکرار طوطی‌وار شعارهای کلی مانند سرنگونی و انقلاب و سوسیالیسم و برپایی شوراها بسنده میکند.

سنت مارکسیسم انقلابی مدت‌ها قبل با این دو رویکرد تسویه حساب کرده و نشان داده که می‌توان بین سطح آگاهی کنونی کارگران به آگاهی سوسیالیستی پل زد و مسیر انتقال از مطالبات فوری و صنفی و روزمرۀ کارگران به مبارزۀ انقلابی را فراهم کرد. آنچه این وظیفه را انجام می‌دهد، «برنامۀ انتقالی» است که مقدماتش با نقد رزا لوکزامبورگ به برنامۀ ارفورت فراهم شد، سپس در کمینترن انعکاس یافت و نهایتاً به منسجم‌ترین شکل در نوشته‌های تروتسکی[7] فرمول‌بندی شد.

اگر برنامۀ ارفورت (به قلم کائوتسکی و برنشتاین) با تقسیم برنامۀ کمونیست‌ها به «حداقلی» و «حداکثری» انقلاب سوسیالیستی را به آیندۀ نامعلوم حواله داد و خود را به رفرم در چهارچوب سرمایه‌داری و نشاندن سوسیالیسم تدریجی و پارلمانی به جای انقلاب محدود کرد، در عوض رزا لوکزامبورگ بود که در مقابلش قد علم کرد و نوشت:

«برنامۀ ما عامدانه در تقابل با موضع برنامۀ ارفورت است؛ عامدانه مخالف جدایی مطالبات فوری و اصطلاحاً حداقلیِ فرموله‌شده برای مبارزۀ اقتصادی و سیاسی از هدف سوسیالیستی یا اصطلاحاً برنامۀ حداکثری است … برای ما هیچ برنامۀ حداقلی و حداکثری وجود ندارد؛ ما فقط یک چیز می‌شناسیم و آن سوسیالیسم است؛ این همان حداقلی است که باید امروز بفهمیم»[8]

انترناسیونال کمونیست نیز بر مبنای تجربۀ بلشویک‌ها در انقلاب ۱۹۱۷ صراحتاً برنامۀ حداقلی-حداکثری را مردود اعلام کرد و در «تزهایی پیرامون تاکتیک‌ها» (مصوب کنگرۀ سوم به تاریخ ژوئن-ژوئیۀ ۱۹۲۱» و همچنین «پیش‌نویس قطعنامۀ چهارم کمینترن پیرامون انترناسیونال کمونیست» به ترتیب به نقد برنامۀ حداقلی و ضرورت مبارزه برای مطالبات انتقالی پرداخت.

بعدتر تروتسکی به منسجم‌ترین شکلی مضمون این برنامه را چنین فرمول‌بندی کرد:

«لازم است که به توده‌ها در فرایند مبارزۀ روزمره‌شان کمک کنیم که پُلِ میان مطالبات کنونی و برنامۀ سوسیالیستی انقلاب را پیدا کنند. این پل می‌بایست شامل مجموعه‌ای از مطالبات انتقالی باشد که از اوضاع و احوال و آگاهی امروز اقشار وسیع طبقۀ کارگر آغاز می‌کند و ناگزیر به نتیجۀ نهایی می‌رسد: تسخیر قدرت به دست پرولتاریا[9]»!

در واقع «برنامۀ انتقالی» جوهرۀ کل متد و روش مارکسیست‌ها برای جلب و تبدیل کارگران پیشرو به پیشروهای سوسیالیست است. مطالبات انتقالی الزاماً در چهارچوب سرمایه‌داری قابل تحقق نیستند یا اگر هم در مواردی تحقق‌ پیداکنند بسیار موقتی و ناپایدار خواهند بود، در عوض مبارزه برای این مطالبات عملاً و بالقوه کارگران را پله پله به ضرورت سرنگونی دولت سرمایه‌داری و تسخیر قدرت به دست خودشان می‌رساند؛ به این اعتبار این مطالبات عموماً مطالباتی هستند که کارگران را در جنگ علیه کلیت نظام سرمایه‌داری قرار میدهند.

مطالباتی مانند : اعمال کنترل کارگری یا مدیریت کارگری در کارخانه‌ها و ادارات و مؤسسات، آموزش رایگان همگانی و کیفی، انتشار اسناد حسابداری شرکت‌های بزرگ و بانک‌ها، لغو خصوصی‌سازی و بازگشت شرکت‌های بحران‌زده به دولت زیر نظارت کارگران، انحلال ارتش دائمی و مسلح کردن مردم در شرایط جنگ و غیره، از جملۀ جاافتاده‌ترین مطالبات انتقالی هستند. هرچند که باید درنظر داشت برنامۀ انتقالی یک نسخۀ حاضر و آماده نیست که بتوان هر لحظه بنا به خواست و اراده و بدون بستر سیاسی مشخص، مطالباتی را از آن گلچین و مطرح کرد. این برنامه یک بار و برای همیشه نگاشته نمی‌شود، بلکه با تجربه‌های دخالتگری جدید هر بار صیقل می‌خورد و تکمیل می‌شود. در واقع آنچه اهمیت دارد، درک مفهوم انتقالی این مطالبات و کاربرد آن است.

«کنترل کارگری»، یکی از مطالبات انتقالی بود که از تیر تا آبان 97 در آزمایشگاه زنده‌ای به اسم هفت تپه محک خورد و موقتاً تحقق پیدا کرد. در «مجمع نمایندگان هفت‌تپه» (همچنین موسوم به «شورای کارگری هفت‌تپه»)، کارگران مصادیق مختلفی از «کنترل کارگری» را در کارخانه اِعمال کردند:

  • چند نفر از مدیران بدنام هفت‌تپه را برکنار کردند
  • برخی از کارگران اخراجی خوراک دام را به سر کار برگرداندند
  • با ارسال نمایندگان کارگری به بخش حسابداری بر روی کار حسابرس‌ها نظارت کردند
  • اسناد مربوط به تفکیک اراضی و اختلاس ارزی کارفرما را افشا کردند و غیره.

بدین ترتیب کارگری که تا چندماه پیش از آن حتی برای اعتصاب هم مجبور به پوشاندن چهره‌اش بود و شعارش به «کارگر هفت تپه‌ایم، گرسنه‌ایم گرسنه‌» خلاصه می‌شد، در مدت اندکی خود را در مقام نظارت بر امور کارخانه و مدیران یافت. درست با اتکا به چنین تجربه‌ای بود که سطح مبارزۀ کارگران هفت‌تپه در اندک مدتی به «اوج» و رویارویی نهایی با دولت رسید: همین افشای اسناد اختلاس کارفرما از سوی نمایندگان کارگری منجر به صف‌بندی روشنی شد که در یک طرف آن نه فقط کارگران هفت‌تپه، که کارگران اخراجی‌ شرکت کاغذپارس، فولاد اهواز، معلمان، دانشجویان، کسبۀ شوش و غیره صف‌آرایی کردند و در صف مقابل، دولت سرمایه‌داری!

2- سایر مسائل تاکتیکی

برهۀ پرشتاب دی ماه 96 و تحولات بعد از آن مسألۀ اتخاذ تاکتیک‌های صحیح را در دستور کار اپوزیسیون کمونیستی قرار داد. اتخاذ تاکتیک صحیح انقلابی باید محصول تحلیل مشخص از شرایط مشخص باشد، با اوضاع و احوال عینی و فاکتورهای ذهنی و روانشناسی جامعه خوانایی داشته باشد، قابلیت فراگیر شدن داشته باشد و در نهایت اینکه با استراتژی ما (یعنی انقلاب سوسیالیستی) در تضاد نیفتد، بلکه مسیر تحقق آن استراتژی را هموار کند.

بدیهی است که منوط بودن هر تاکتیک به تحلیل مشخص از شرایط مشخص، مانع از آن میشود که هر لحظه که اراده کنیم، هر تاکتیک دلبخواهی را بتوان از چنتۀ نظری خود بیرون کشید و بعنوان راه‌حلی برای دورۀ آتی ارائه کرد.

اما حداقل با توجه به تحولات چندماهۀ اخیر جنبش میتوان بر سر برخی تجارب اخیر تاکتیکی فرمولبندی‌هایی کرد که به اشاره به چند مورد آن اکتفا میکنیم:

  • اعتصاب عمومی

آخرین روزهای اسفند 96، با اعتصاب فولاد پایان گرفت و اولین روزهای نوروز 97 نیز با اعتصاب و جاده بستن کارگران هفت‌تپه آغاز شد که کم‌کم نوید ورود به فاز جدید جنبش را می‌داد. تنها چهار ماه بعد از اعتراضات سراسری دی، این بار در خرداد ۹۷ همزمان با گذشت یک ماه از اعتصابات بانه، اعتصاب شکوه‌مند و سراسری رانندگان و کامیونداران سر رسید که همچون آتشی صدها شهر کشور را از شرق و غرب و شمال و جنوب در نوردید. این اعتصاب سراسری بلافاصله منجر به  اختلال حمل و نقل و بالاکشیدن قیمت سوخت و شعله‌ور کردن اعتراضات بخش‌هایی از کشاورزان و دامداران و مرغ‌داری‌ها به ضرر ناشی از این اعتصاب شد. اعتصاب سراسری کامیون‌داران وجه طبقاتی جنبش و قدرت اعتصاب را در برابر دولت به نمایش گذاشت؛ امری که در طول سالیان گذشته بی‌اغراق بی‌سابقه بوده‌است. بعدتر این سبک از اعتصابات سراسری به کارگران خط و ابنیه رسید و نهایتاً با اعتصاب سراسری معلمان در مهرماه به اوج رسید و در کمتر از یکماه اعتصابات متحدانه فولاد-هفت‌تپه، جنبش را به لرزه درآورد.

مجموع شرایط و موقعیت یک سال گذشته نشان می‌داد که جنبش در سال 97 آمادگی ورود به فاز «اعتصاب عمومی» را داشت. حال آنکه تا قبل از دی ماه 96 و در جریان تحولات ده روزۀ دی، موقعیتی که مستعد اعتصاب عمومی باشد وجود نداشت. بطوریکه در طول آن ده روز شورش، حتی ضرب‌آهنگ اعتصابات صنفی هم که هفته‌های پیش از اعتراضات خیابانی خبرساز بود هم کُندتر و کُندتر شد و تا سر حد توقف عقب نشست. اینکه چرا شدت اعتصابات صنفی در آن ایام (دی 96) رو به کاهش رفت دو دلیل عمده داشت: از یک سو رژیم از واهمۀ انتقال اعتراضات به محیط های کار چنان فشارهای«پیش‌گیرانه»اش را بالا برده بود تا کارگران از ترس خوردن برچسب «براندازی» و «اغتشاش» از خیر همان اعتراضات صنفی قبلی هم موقتاً بگذرند؛ و از سوی دیگر هنوز جنبش اعتراضی ثبات و چشم‌انداز روشنی نداشت که بتواند اعتماد کارگران را جلب کند و آن‌ها را به جای شرکت انفرادی در اعتراضات خیابانی مجاب به سازماندهی اعتصابات در همبستگی با اعتراضات خیابانی کند.

اما تحولات یک سال گذشته و ظاهرشدن اعتصابات تهاجمی درون جنبش کارگری که به سرعت به سطح تقابل با حکومت کشید[10] و تأثیرات غیرقابل انکاری که بر سیاسی‌شدن فضای شهرهای درگیر اعتصاب (اراک، شوش، اهواز) و جلب سایر اقشار، زیر پرچم مبارزۀ کارگری داشت، چندین تز را در عمل به اثبات رساند:

اول، اینکه اعتصابات کارگری توانست هم نقش گرهگاهی کارگران صنعتی را به اثبات رساند و هم ظرفیت رهبری طبقۀ کارگر را در عمل به همگان ثابت کرد. نهایتاً آنکه صحت تاکتیک اعتصاب عمومی را در آزمایشگاهی زنده به نمایش گذاشت. مثلاً آنچه در جریان بهم پیوستن کارگران هپکو-آذرآب و بعد هفت‌تپه-فولاد در اراک و خوزستان رخ داد، ناشی از بهم پیوستن کارگرانِ تنها 2 کارخانه بود، اما تأثیر شگرف و بی‌سابقه‌ای بر جنبش گذاشت؛ به نحوی که می‌توان تصور کرد در صورت بهم پیوستن کارگرانِ صد‌ها کارخانه و موسسه و اداره به یکدیگر (یک اعتصاب عمومی)، جنبش وارد چه سطحی از رویارویی با دولت سرمایه‌دار خواهد شد!

***

تجربۀ اعتصاب عمومی مانند کلاس درسی برای اعتصاب‌کننده‌ها است که به آگاهی سیاسی و طبقاتیِ چندین میلیون اعتصاب‌کننده،‌ جهشی رو به جلو می‌دهد. کارگرانی که تا پیش از این هیچ‌وقت شاید حتی اسم تشکل و سندیکا و مجمع عمومی و غیره به گوششان هم نخورده، به سرعت تجربۀ مبارزاتی بخش‌های پیشروتر را برمیدارند و به اجرا میگذارند. در واقع اعتصاب عمومی کاری را که سالیان گذشته بسیاری از فعالین کارگری علیرغم تلاش نتوانستند بکنند، می‌کند؛ به این معنی که در تمام این سال‌ها فرایند ساخت تشکل‌های مستقل کارگری بسیار کُند و استثنایی بود، اما بعد از یک اعتصاب عمومی به قدری سطح آگاهی و رادیکالیسم بالا می‌رود که فعالیت‌های تشکل‌یابی کارگری با سرعت و در سطح وسیع انجام بشود (این تجربه‌ای است که پس از اعتصاب عمومی 1905 روسیه رخ داد).

همچنین بخش‌های متشکل‌تر و با سابقۀ اعتراضی، بسیار سریع در خط اول مبارزۀ سیاسی قرار می‌گیرند و مرز صنفی و سیاسی را می‌شکنند.

از طرف دیگر اعتصاب عمومی بسیاری از شکاف‌های درونی کارگران را حول جنسیت و قومیت و غیره، کمرنگ می‌کند. نمونۀ این مورد را در هم در اعتصاب کامیونداران و هم هفت‌تپه دیدیم که چطور در سنتی‌ترین محیط‌ هم به زنان تریبون داده شد و بسیاری از شکافهای معمول بین کارگران رنگ باخت.

اما مهم‌تر از همه اعتصاب عمومی با فلج کردن اقتصاد، به کارگران حقیقت ساده‌ای را نشان می‌دهد که تبلیغات بورژوایی از دیده‌هایشان پنهان می‌کرده: اینکه قدرت واقعی در دست کارگران است!

البته «اعتصاب عمومی» نوشداروی تمام مسائل سازمانیابی جنبش نیست و در بهترین حالت سایر مسائل سازمانیابی جنبش را تاحد زیادی میتواند تسهیل می‌کند. اعتصاب عمومی تنها یک حلقۀ مهم از زنجیر منتهی به سرنگونی رژیم سرمایه‌داری است، که ناگزیر باید در اتصال با حلقه‌های بعدی (از جمله قیام مسلحانه) تکمیل شود. تمرکز تاکتیکی بر مسألۀ اعتصاب عمومی در این فاز، صرفاً مسأله‌ای تاکتیکی مربوط به شرایط کنونی است.

ملزومات تاکتیکی اعتصاب عمومی

گرچه اعتصاب عمومی احتمال دارد به شکل خودانگیخته رخ بدهد، اما این به معنی عدم ضرورت دخالتگری کمونیست‌ها در روشن کردن جرقه‌هایش یا هدایت آن پس از آغاز نیست.

با اینحال نکتۀ مهم آنست که بدانیم«اعتصاب عمومی» را نمی‌توان به شکل «تصنعی» ساخت؛ به این معنا که نمی‌توان در «اتاق‌های دودگرفته» نشست، ناگهان این «تاکتیک» را از ذهن تراوش کرد و سپس آن را بسته به میل خود به صورت «فراخوان» رو به «توده‌های کارگر» مطرح کرد. بلکه مسأله بر سر ضرورت «تدارک» برای ورود به این مرحله از جنبش است.

این تدارک هم یعنی استفاده از تاکتیک‌های خُردی که قدم به قدم بتواند جنبش کارگری را به مسیر اعتصاب عمومی سیاسی نزدیکتر کند. بهترین و عالی‌ترین نمونۀ آن هم در اعتراضات هفت‌تپه-فولاد رخ داد؛ زمانیکه پیشروترین کارگران هفت‌تپه و در صف اول‌شان اسماعیل بخشی، این اعتصاب را علیرغم بُعد جغرافیایی‌اش به اعتراضات کارگران فولاد، معلمان، دانشجویان و سایر اقشار پیوند زدند. «همبستگی طبقاتی» بین کارگران مختلف را به عنوان یک متد مبارزاتی جا انداختند و بدین‌ترتیب توانستند سایر کارگران از کاغذ پارس و هپکو تا فولاد بوئین زهرا و غیره را جلب مبارزۀ خود کنند.

تاکتیک دیگری که همان زمان در چنین بستری فرمولبندی شد (اما رنگ واقعیت به خود نگرفت) تاکتیک «همبستگی از طریق اعتصاب نمادین» است. بطوریکه کارگران بخش‌های مختلف بجای اعلام حمایت از طریق بنر و پلاکارد از یکدیگر، دست به اعتصاب نمادین و محدود (ولو ده دقیقه) در محیط کار در همبستگی با مبارزات سایر کارگران بزنند. این سبک از همبستگی علاوه بر اینکه بخش زیادی از پایه‌های کارگری را درگیر مبارزه میکند، در عین حال مصونیت کارگرانِ در حال مبارزه را هم در مقابل تعرض دولت بیشتر میکند. چون در حقیقت با فراگیر شدن این سبک از همبستگی کارگری، طبقۀ کارگر عملاً سلاح «اعتصاب سراسری» را – بی آنکه حتی الزاماً به آن آگاه باشد- به سمت دولت سرمایه‌داری نشانه گرفته (هرچند هنوز ضامن آن را نکشیده و شلیک نکرده‌است).

چنین تاکتیکی بارها تعرضی‌تر و کلیدی‌تر از برداشتن بنر و پلاکارد همبستگی است و میتواند سطح مبارزۀ کنونی را چندین گام به جلو بیاندازد.

یا بعنوان نمونه اعتصاب سراسری معلمان در مهرماه نقطۀ عطف مهمی هم برای خود جنبش معلمان و هم برای جنبش کارگری 97 بود. اعتصاب مهرماه معلمان، نه فقط اعتماد به نفسی بی‌نظیر را به جنبش معلمان بازگرداند، بلکه در عین حال صحت و موضوعیت تاکتیک «اعتصاب» را به فعالین حوزۀ صنفی معلمان در عمل ثابت کرد. چون چند سالی می‌شد که فعالین صنفی معلمان انرژی اعتراضی خود را متوجه تاکتیکهای اعتراضی گوناگونی میکردند: از جمع آوری امضا برای تغییر بودجۀ آموزش و پرورش تا برگزاری تجمعات خیابانی سرتاسری، از چالش پاره کردن فیش حقوقی تا تجمع سکوت. اما با اعتصاب عمومی مهرماه، جنبش معلمان یک جهش کیفی رو به جلو را تجربه کرد؛ چرا که برخلاف اعتراضات قبلی، سطح درگیری و دخالت معلمان قابل قیاس با تجارب اخیر نبود. حتی در تعرضی‌ترین اعتراضات پیش از آن هم (مانند برگزاری تجمع سراسری معلمان-نمونۀ اردیبهشت 97 که منجر به دستگیری محمد حبیبی شد)، ستون اصلی این اعتراضات فعالین صنفی بودند، اما در عوض تاکتیک اعتصاب مهرماه توانست نه فقط بدنۀ وسیع معلمان را درگیر کند، بلکه با کشاندن اعتراض به محیط کار، حتی دانش‌آموزان و والدین‌شان و به یک معنا کل جامعه را تحت تأثیر قرار دهد. یعنی بطور خلاصه باعث ارتقای مبارزۀ کل جنبش شود.

بااینحال متأسفانه این اعتصاب سراسری، یک ضعف تاکتیکی مهلک (پاشنۀ آشیل) داشت؛ آن هم اینکه شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان با محدود نگه داشتن هر دو اعتصاب سراسری مهر و آبان در چهارچوب «2 روزه» و اعلام اختتام آن حتی پیش از شروع اعتصاب (یا بعبارتی مشروط نکردنِ پایان اعتصاب) باعث شد که این اعتصابات بدون رسیدن به هیچیک از اهداف و مطالبات و بدون اینکه قادر باشد هیچیک از مقامات رسمی را (ولو به شکل نمایشی) پای میز مذاکره بکشاند، به پایان رسد[11].

حال آنکه اعتصاب مانند یک چاقوی ضامن‌دار است که طبقۀ کارگر در مقابل کارفرمایان و دولت بیرون می‌کشد تا آنان را تهدید و مجبور به پرداخت مطالبات کند. اگر کارفرما/دولت بداند که کارگران بی هیچ تعرضی قصد غلاف کردن سلاح اعتصاب را دارند، دست بالا را برای سرکوب پیدا خواهند کرد. متأسفانه همینگونه هم شد و بلافاصله با پایان اعتصاب اول، سرکوب‌های زیادی متحمل فعالین صنفی معلمان شد که مجدداً در دور بعدی اعتصاب نیز شدت بیشتری گرفت.

نهایتاً خطای تاکتیکی بعدی، آنجا بود که علیرغم همزمانی دومین دور اعتصاب سراسری معلمان با اعتصابات کارگری هفت‌تپه-فولاد، اما شورای هماهنگی رأی به خاتمۀ اعتصاب داد و متأسفانه امکان گره‌خوردن هر سه اعتصاب به یکدیگر از بین رفت. درحالیکه این فرصت استثنائی بود که میتوانست جرقه‌های اولیۀ یک اعتصاب عمومی را شعله‌ور کند.

این‌ها مثال‌هایی هستند که نشان می‌دهند چگونه باید هر بار بسته به مقتضیات روز جنبش انعطاف لازم را داشت و تاکتیک‌هایی را به کار برد که بتواند مسیر پیوند خوردن اعتراضات به یکدیگر و فاز اعتصاب عمومی را تسهیل کند.

 

درس‌های دورۀ سرکوب

جنبش کارگری و نیروهای چپِ فعال درون آن در یک سال گذشته متحمل ضربات جبران‌ناپذیر متعددی شدند: از بگیر و ببند و صدور احکام زندان برای دانشجویان چپ فعال در شورای صنفی (دی 96) تا حمله به جناح چپ فعالین صنفی معلمان (اردیبهشت، مهر و آبان 97)، دستگیری و پرونده‌سازی برای رهبران کارگری هفت‌تپه و فولاد اهواز (آبان 97) و مشخصاً حبس اسماعیل بخشی، انحلال مجمع مستقل نمایندگان هفت‌تپه در شورای اسلامی کار (دی 97)، دستگیری فعالین چپ و اعضای نشریۀ گام و نهایتاً دستگیری اعضای اصلی اتحادیۀ آزاد کارگران.

علیرغم این حملات و موج سرکوب شدید نمیتوان تا ابد به سوگواری نشست و در لاک دفاعی باقی ماند. باید از ضعف‌های خود در این دوره بشکل دقیقی درس گرفت و خود را برای دورۀ آتی آماده کرد.

  • دربارۀ سبک مبارزه و سازماندهی:

یک درس غیرقابل انکار دورۀ سرکوب آنست که هرگونه بحث و «نظریه‌پردازی» در حمایت از فعالیت «علنی» و «قانونی» اگر نتواند منطبق با شرایط و تحلیل مشخص از شرایط مشخص باشد، بیش از آنکه مورد استفادۀ جنبش ضدسرمایه‌داری و مبارزۀ انقلابی باشد، برای حکومت سرمایه‌داری کاربرد خواهد داشت. متأسفانه این درس از همان دی ماه 96 با یورش جمهوری اسلامی به دانشجویان چپ شوراهای صنفی باید گرفته می‌شد؛ اما فعالیت با همین سبک بود که سرکوب دی ماه 97 علیه بخش دیگری از نیروهای چپ را برای حکومت تسهیل کرد.

موضوع به سادگی آنست که وقتی که دولت سرمایه‌داری، حتی بابت آب‌بازی چند جوان در فضای عمومی هم آنان را زندانی میکند، فعالیت علنیِ کمونیستی یا به معنای توهم داشتن نسبت به ظرفیتهای دموکراتیک رژیم است یا به معنای اصرار لجبازانه بر تزهای اشتباه. هرچند گذاشتن وزن بیشتر بر فعالیت مخفی پروسۀ ارتباط‌گیری و اعتمادسازی با رهبران عملی را دشوار و گاه با چالش‌های اساسی روبه‌رو می‌کند، اما اولاً ناشدنی نیست و ثانیاً ماحصل فعالیت، پایدارتر و باثبات‌تر خواهد شد.

متأسفانه حتی جنبش کارگری هم در این دوره از برخی اشتباهات فاحش در علنی‌کاری ضربه خورد. به عنوان مثال جمهوری اسلامی در هر دو دور اعتصاب سراسری معلمان، موفق شد با دستگیر کردن برخی فعالین صنفی معلمان، حملات سایبری را علیه ابرگروه‌های تلگرامی سازماندهندۀ اعتصاب ترتیب دهد و این گروه‌ها و کانال‌ها را مصادره کند. تنها به خاطر این حفرۀ امنیتی که فعالین صنفی با نام و هویت واقعی خود، ادمین کل این گروه‌های تلگرامی بودند.

بدیهی است یکی از حوزه‌های دخالتگری کمونیست‌ها رساندن کمک‌های فنی و چنین تجاربی به کارگران درگیر اعتصاب است، اما نمیتوان قدم به این حوزه‌ها گذاشت مگر آنکه اول امنیت درونی خود رفقای کمونیست درون ایران تأمین شده‌باشد.

  • برخوردهای منزه‌طلبانۀ اپوزیسیون کمونیستی: کارگران را- ولو پیشرو- باید با تمام انحرافات و آلودگی‌ها و ظرفیت‌هایشان در نظر گرفت. متأسفانه اما رویکردی در میان کمونیست‌ها رایج است که تمایل دارد تصویر ایده‌آل ذهنی خود از کارگر مبارز را به جای واقعیت بنشاند. به همین دلیل است که فی‌المثل باور نمی‌کند یک معلم سازمانده و مبارز با سابقۀ بازداشت، می‌تواند ته‌مانده‌ای از توهمات به رژیم سلطنت داشته باشد یا یک کارگر هفت تپه مانند «محمد خنیفر» می‌تواند در نتیجۀ فشارهای امنیتی و البته ناپختگی از مجمع نمایندگان هفت تپه به نهادی ضد آن یعنی شورای اسلامی کار قدم بگذارد، ولی همین فرد عملاً در تقابل با دیگر اعضای شورای اسلامی، در دورۀ تشدید فشارهای امنیتی، به دفاع از اعتصاب و حمایت از اسماعیل بخشی بپردازد و در سکوت خبری مجدداً بهمن امسال دستگیر و روانۀ زندان شود. برخورد منزه‌طلبانه باعث می‌شود که کمونیست‌ها زبان اقناعی، نقد سازنده و صبر در سازماندهی را کنار بگذارند، فراموش کنند که بخش زیادی از زیگزاگ زدن‌های یک کارگر مبارز، محصول بی‌تجربگی و خامی و بعضاً فقدان تشکیلات کمونیستی بانفوذ است و در عوض به برخوردهای چکشی روی بیاورند.
  • دست‌کم گرفتن دشمن طبقاتی: برخورد منزه‌طلبانه و هر درجه عقب‌نشینی کمونیست‌ها، به معنی چراغ سبز پیشروی جناحی از حکومت خواهد بود که در لفافۀ «نقد» به اصلاح‌طلبان و حکومت روحانی، قصد دارد بدنۀ اعتراضی جنبش کارگری را پشت خود بکشد. در شرایطی که بخش زیادی از تمرکز و افشاگری اپوزیسیون کمونیستی بر جریان مرده و ازکارافتادۀ اصلاح‌طلبی متمرکز است، متأسفانه توجه زیادی به رقبای اصلاح‌طلبان و دخالت مداوم آن‌ها در حوزۀ جنبش کارگری نمی‌شود (فعالیت‌هایی نظیر مستندسازی، تهیۀ گزارش‌های مکرر خبری و ارتباط‌گیری نهادهای بسیج با کارگرانِ واحدهای بحران‌زده‌ای همچون آلومینیوم المهدی، هپکو و رشت الکتریک، هفت تپه و غیره).
  • هیجان‌زدگی و عدم توجه به توازن قوا: متأسفانه مبالغه در مورد توازن قوای طبقاتی به یک معضل حاد اپوزیسیون چپ مبدل شده. در پشت این رویکرد نوعی تلاش برای حفظ اعتماد به نفس کاذب در نبرد با دشمن به چشم می‌خورد. چه در مورد شورش دی ماه که برخی آن را فوراً فاز قیام مسلحانه اعلام کردند و چه بعد از شکل‌گیری «مجمع نمایندگان هفت تپه» که ورود جنبش به مرحلۀ شورایی اعلام شد، شاهد این دست اغراق‌ها بودیم. سرکوب و افول سریع جنبش در آن موارد نشان میدهد که آن تزها تناسبی با مرحلۀ توسعۀ جنبش نداشتند.
  • جنگ اطلاعاتی رژیم و فیک نیوز:

وقتی ما از جنگ طبقاتی صحبت میکنیم،  چنین جنگی فقط با ابزار سخت مثل تانک و توپ و تفنگ پیش نمی‌رود، در این جنگ ابزار رسانه، سازش و مذاکره و رهبرسازی، حیله و ترفند و نفوذ اطلاعاتی و تحمیق و  دروغ و جعل و هزار سلاح نرم دیگر است.

یکی از این سلاحها هم نشر عامدانه اخبار جعلی است که به خاطر نفوذ شبکه‌های اجتماعی، دولتهای سرمایه‌داری و اپوزیسیون بورژوایی‌شان با راحتی بیشتری آن را علیه دشمنان و رقبای خود بکار میگیرند. بطوریکه در جریان شورش دی‌ماه، رژیم عامدانه دست به بمباران اخبار جعلی میزد تا اخبار واقعی در سایه برود. و اپوزیسیون دست راستی نیز بارها از همین فیک نیوزها برای اهداف خود استفاده میکرد.

انبوهی از مثالهایی که فِیک نیوزهای جمهوری اسلامی و اپوزیسیون راست در طول یک سال گذشته علیه جنبش به راه انداخت را میتوان مثال زد: از فراخوانها و ساخت اتحادیه‌های جعلی (مثل: «اتحادیه تشکلهای کامیونداران و رانندگان»  تا «چالش دانش‌آموزان ایران») از سوی مجاهدین بگیر تا انتشار اخبار اعتصابات دروغین (دور چهارم و پنجم اعتصاب کامیونداران) تا فیک نیوزهای رژیم دربارۀ آزادی اسماعیل بخشی و سپیده قلیان در روزهای ابتدایی دستگیری و بعدتر شائبۀ تکذیب شکنجۀ بخشی، خبرپراکنی دربارۀ بازگشت او به کار و غیره، که متاسفانه در همۀ این موارد هم بخشی از چپ‌ها (حزبی و مستقل) رکب خوردند.

انتشار مکرر اخبار جعلی در لحظات حساس و ضربه هایی که مکررا به جنبش وارد کرده‌است، یک چیز را ثابت میکند: اینکه نمیتوان به جنگ جمهوری اسلامی (یعنی یک دستگاه عریض و طویل متخصص در امور سرکوب) رفت، مگر آنکه در مقابل آن بتوان یک تشکیلات حرفه‌ای سیاسی ساخت که بتواند هماوردش شود و در جوانب مختلف مبارزه تجربه‌ و تخصص داشته باشد. رکب خوردن اپوزیسیون چپ از اخبار جعلی یعنی این تشکیلات انقلابی هنوز وجود ندارد و تا ساخت آن راه زیادی در پیش داریم.

  • اتحاد عمل: خصیصۀ دیگری که مع‌الاسف بارها تبعات منفی‌اش را نشان داده، تمایلات غلیظ سکتاریستی در میان بخش‌های مختلف اپوزیسیون چپ است که بلااستثناء همگی ما را آلوده کرده. این پاشنۀ آشیل زمانی دردناکتر است که بدانیم رفقایی درون ایران زیر سرکوب حکومت رفته‌اند و تازه تسویه‌حساب‌های جناح‌های مخالف اپوزیسیون چپ بایکدیگر سر باز میکند. منتها شناخت این عارضه و اعتراف به آن، راه را برای درمانش باز می‌گذارد.

هر جریانی که خود را در مرکز تحولات در نظر گیرد، نمی‌تواند بین ضرورت نقد بی‌رحمانه و همکاری‌های موردی و مقطعی تعادل ایجاد کند؛ عموماً تشکیلات رقیب را در ضعیف‌ترین موقعیت آن بابت تسویه حساب‌های شخصی و نه حتی سیاسی له میکند، بدون آنکه بین رهبری و پایه‌ها تمایز قائل شود و قصد تأثیرگذاری داشته باشد. این رویۀ سکتاریستی، اپوزیسیون کمونیستی را لاجرم اتمیزه و از این رو تضعیف می‌کند. در صورتی که حوزه‌های وسیعی از امکان «اتحادعمل» میان نیروهای کمونیست وجود دارد که نه فقط ممکن که ضروری است.

 

 

 

دورنمای آتی

هرچند سرکوب‌های اخیر ضربۀ سهمگینی به جنبش محسوب می‌شود، اما جنبش نه متوقف شده‌است و نه عزم توقف دارد. بحران اقتصادی و به تبع آن مبارزات جنبش کارگری به سرعت در حال تعمیق و گسترش است. سونامی اخراج‌ها و ورشکستگی‌ها مدت‌هاست آغاز شده و خصوصی‌سازی‌ها شدت گرفته است. هزاران هزار شرکت دقیقاً در شرایط مشابهی با «هپکو» و «هفت‌تپه» و «فولاد اهواز» قرار دارند و لحظه به لحظه در حال تکثیرند. این موضوع بالاخص برای کارگران کارخانه‌های بسیار بزرگ که در آستانه تعطیلی‌اند، مسأله‌ مرگ و زندگی است. از این رو بررسی فهرست خصوصی‌سازی‌ها، یافتن واحدهای بحران‌زده، بررسی تعدد و تراکم کارگران و سطح اعتراضات و سازمان‌یافتگی‌‌شان، برقراری ارتباط با رهبران عملی و کارگران پیشروی این واحدها و انتقال تمام درس‌ها و تجارب مثبت و منفی اعتصابات هپکو، فولاد اهواز و هفت تپه و غیره (فی‌المثل ضرورت کشاندن اعتصاب به خیابان همراه خانواده‌ها، ضرورت اعلام همبستگی با سایر اقشار معترض، ایجاد کمیته‌های مخفی اعتصاب و …) همگی جزو وظایف انجام نشده‌ای است که بر دوش ما کمونیست‌هاست. همچنین اتخاذ تاکتیک‌های مناسب، و تعیین یک برنامۀ روشن از نوع دخالتگری برای ارتقای مبارزۀ کارگران (با حرکت از مبارزۀ ملموس و رومزۀ آنان) باید در دستور کار باشد: مثلاً ایجاد کمیته‌های کارگران اخراجی در واحدهای بحرانزده ؛ شعار «کنترل و نظارت کارگری» یا بعضاً اشغال کارخانه در واحدهای رو به تعطیلی؛ بیرون آوردن مدیریت صندوق‌های بازنشستگی عمومی از چنگال کارگزاران دولتی؛ ترویج تاکتیک اعتصاب نمادین در همبستگی یک بخش از دیگری و…

 

[1] https://www.marxists.org/archive/luxemburg/1906/mass-strike/ch04.htm

[2] https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/jul/x01.htm

[3] https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1901/witbd/iii.htm

[4] https://www.marxists.org/farsi/archive/trotsky/works/1932/new-road.htm

[5] . https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1910/ssir/index.htm

[6] . سرنوشت رضا رخشان، فریدون نیکوفرد، جلیل احمدی و ابراهیم امیری از اعضای هیأت مدیرۀ سندیکای هفت‌تپه و منصور اسانلو، سعید ترابیان و حسن میرزایی از سندیکای اتوبوسرانی شرکت واحد که همگی بلااستثناء دارای سوابق مبارزاتی و زندان بوده‌اند ولی نهایتاً به راست چرخش کردند، گواه این ادعاست.

[7] https://www.marxists.org/archive/trotsky/1938/tp/

[8] https://www.marxists.org/archive/luxemburg/1918/12/31.htm

[9] https://www.marxists.org/archive/trotsky/1938/tp/tp-text.htm

[10] . مثلاً نگاه کنید به جهش شعارهای کارگران هپکو از مطالبۀ حقوق معوقه به «مرگ بر دیکتاتور». یا شعار کارگران فولاد: «ما کارگران فولاد علیه ظلم و بیداد میجنگیم-میجنگیم» و «ما کارگران آهنیم- ریشۀ ظلم رو میکنیم» ؛ یا شعار کارگران هفت‌تپه: «نان، کار، آزادی- ادارۀ شورایی»

[11] . البته مانند هر تشکلی، جناح چپ و راست درون شورای هماهنگی بر سر سرنوشت اعتصاب دچار اختلاف شدند ولی نهایتاً متأسفانه جناح چپ فعالین صنفی قافله را به رأی اکثریت باخت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *